مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

74

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چهار چيز ورا از چهار چيز آمد * كه هست هريك از آن نادر زمان و زمن ز عقد لؤلؤ دندان بزرگ لاله دهان * ز شاخ سنبل گيسو ز پاك نقره ذقن عجوز ، ساعتى سر به زير افكنده ، پس از آن گفت : اى حسن ، من از بهر تو به بليت دچار شدم . كاش با تو شناسا نمىبودم . از آنكه زنى را كه تو صفت گفتى ، از دختر بزرگترين ملوك جزاير واقست . چشم بگشا و از خواب بيدار شو و در كار خويش تدبيرى كن كه ترا رسيدن به او هرگز ممكن نباشد . اى فرزند ، ميانهء تو و او از زمين تا آسمانست . تو از اين خيال بازگرد و مرا و خود را به هلاكت درميفكن . حسن چون سخن عجوز بشنيد ، سخت بگريست و بى خود شد . عجوز ، آب بر وى همىفشاند تا به خود آمد . ولى از سخن عجوز ، ملول و محزون و از زندگى خود ، نوميد و گريان بود . پس از آن با عجوز گفت : اى خاتون ، چگونه من پس از آنكه بدين مكان آمده‌ام ، بازگردم ؟ من گمان نميكردم كه تو از پديد آوردن مقصود من عاجز خواهى ماند . عجوز گفت : اى فرزند ، ترا به خدا سوگند مىدهم تو ازين دختركان ، يكى را اختيار كن تا او را به تو تزويج كنم . كه مرا بيم از آنست كه بدست ملك افتى و مرا در خلاص تو چاره نباشد . ترا به خدا سوگند مىدهم كه سخن من بپذير و يكى از اين دختركان اختيار كرده ، بسلامت بسوى شهر خويش بازگرد و مرا و خود را برنج اندر ميفكن . كه هيچكس ترا از آن ورطهء خطرناك ، خلاصى نتواند داد . آنگاه سر به زير افكنده ، سخت بگريست و اين ابيات برخواند : هزار سختى اگر بر من آيد آسانست * كه دوستى و ارادت هزار چندانست سفر دراز نباشد براى طالب دوست * كه خار دشت محبت گل است و ريحانست اگر نگار مرا خون من بخواهد ريخت * مخالفت نكنم آن كنم كه فرمانست